غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

476

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كه جاى ما موضعيست كه عورات آنجا ميباشند آرى بيت گر بود بهرام را در دل هراس * معجز ناهيد را سازد لباس بناء على هذا صاحبقران مظفر لوا بفرمود كه از آهن خارهاى خسك بزرگ ساختند تا وقت حمله فيلان پيادگان موكب نصرت‌نشان آنها را در راه پريشان سازند و چون عنايت ازلى در جميع احوال شامل حال روزگار آن مويد حميدهء آثار بود پيش از آنكه احتياج بخار خسك شود سپاه نصرت يرك را گل فتح و فيروزى در چمن اقبال بشكفت و ديده آمال و آمانى از طلوع كوكب ظفر و كامرانى روشنى پذيرفت بيت پيكر فتح و ظفر شد جلوه‌گر * دوحه اقبال آمد بارور كيفيت حال بر سبيل اجمال آنكه بعد از تساوى صفين و تقارب طرفين صاحبقران پاك اعتقاد بدستور معهود از باره عالم نورد فرود آمده از روى نياز دو ركعت نماز گذارد و جبين اخلاص بر خاك راه سوده از كريم عطابخش ظفر و نصرت مسئلت نمود و اثر اجابت دعا بر ضمير منير صوابنما ظاهر گشته بدلى قوى و املى فسيح پاى مبارك در ركاب سعادت انتساب درآورد و على سلطان تواجى و التون بخشى و پسر موسى كمال را با چند قشون از ابطال رجال بامداد امراهراول فرستاد و حال آنكه ايشان را در خاطر گذشته بود كه اگر حضرت صاحبقرانى جمعى از سالكان مسالك پهلوانى را بمدد ما فرستد علامت فتح و فيروزى باشد لاجرم چون آن جماعت بديشان پيوستند مستظهر و قوى خاطر گشته سونجك بهادر و سيد خواجه و شيخعلى بهادر و الله‌داد و نصرت قمارى و جمعى ديگر از شيران بيشه كارزارى در كمين‌گاه نشستند و چندانى صبر نمودند كه منغلاى دشمن از ايشان درگذشت آنگاه تيغ جلادت آخته از آن كمين بيرون تاختند و در حمله اول قرب 500 كس را بر خاك هلاك انداختند و از برانغار اميرزاده پير محمد بر جوانغار مخالفان تاخته شمشير بفيل رسانيد و طغاى خان را كه در برابرش بود منهزم گردانيد و از ميسره بيمن دولت قاهره شاهزاده خليل سلطان و اميرزاده سلطان حسين و امير جهانشاه و غياث الدين ترخان ميمنه خصم را كه بتمكين ملك معز الدين و ملك هاتى بسان كوه آهنين استوار مينمود در هم شكستند و ساير امرا و يلان بر صف پيلان زده به زخم تير و نيزه خرطوم اژدها صفت آن جانوران مهيب حيرت را مجروح ساختند و پيلبانان را از قلل آن جبال بر خاك انداختند بيت بگرزى يكى كرد پيلى زبون * بتيرى دگر پيلبان را نگون و شاهزاده خليل سلطان با آن كه در سن پانزده سالگى بود فيلى قوى بنيه اسير كرده به نظر شاه و الا گهر آورد و طليعه نصرت از مطلع اقبال صاحبقران ستوده خصال رخ نموده فرزين بند اعدا بباد فنا رفت و سر پيادگان اهل عناد بسم اسبان تازى فرسوده گشته سواران ايشان روى گريز بجانب شهر نهادند بيت گريزان سپاهان از آن رستخيز * بود رسم هندوستانى گريز و سپاه منصور رايت اقتدار افراخته فيلان هنديان را مانند شتران قربانى در قلاده اسيرى كشيدند و بسيارى از لشگر سلطان محمود و ملو خان را به تيغ بيدريغ گذرانيدند نظم سپاهان هند از يسار و يمين * فتادند چون سايها بر زمين سر هنديان زير پا لخت لخت * فرو ريخته جوز هند از درخت ز تركان صف پيل اندر هراس * بچرخ آمده همچو كار خراس و سلطان